تحصيل را در 7 سالگي در دبستان صنيع الدوله(قم) آغاز کرد و پس از آن در سال 1335 در دبستان قلمستان(تهران) و سپس در سال 37 در دبستان شهريار و دبيرستان امير خيزي(تبريز) ادامه داد. نخستين شعر خود را در مجله ي اطلاعات کودکان در سال 1340چاپ کرد. با بسیاری از شعرا و هنرمندان حشر و نشر داشت و از حاضرجوابی و طنزپردازی ویژه یی برخورداربود. صرف نظر از شعرها، نوشته ها و ترجمه ها، صلاحی گردآورنده ی نامه های فروغ فرخ زاد به محبوب و شوهرش پرویز شاپور است. این نامه ها باهمکاری کامران فرزند فروغ و پرویز تحت عنوان "اولین تپش های عاشقانه ی قلب ام" منتشر شده است.
صلاحی سال ها در مطبوعات از جمله "گل آقا" طنز می نوشت . تعدادی از آثار منتشر شده ی او عبارتند از: طنزآوران امروز ایران- گریه در آب - قطاری در مه - ایستگاه بین راه - پنجره دن داش گلیر و آینا کیمی ( به زبان ترکی) حالا حکایت ماست- رویاهای مرد نیلوفری- شاید باور نکنید- ملانصرالدین - باران پنهان - یک لب و هزار خنده - آی نسیم سحری - ناگاه یک نگاه - از گلستان من ببر ورقی - هزار و یک آیینه - گزینه اشعار و مرا به نام کوچکم صدا بزن ( گزینه شعرها). صلاحی به علت سکته ی قلبی در سن ۶۰ سالگی در بیمارستان توس تهران دارفانی را وداع گفت .
به مناسبت این ایام فرح زا بخش هایی از میان خاطرات عمران صلاحی را تقدیم می کنیم:
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.

انبر دست
با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟
شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟!
مقدمه
احمدرضا احمدی می گفت: این روزها کتاب های شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه می خواهم از " علی دایی " یا " هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه بنویسند.
اشتباه
در سفر سوئد خیلی ها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه می گرفتند. وقتی صالحی شعر می خواند از من تعریف می کردند، وقتی من طنز می خواندم، به او فحش می دادند!
شعر و داستان
از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم می نوشتی، چرا دیگر داستان نمی نویسی؟
گفت: من اگر 15 صفحه شعر بنویسم، می گویند یک شعر بلند نوشته ام، اما اگر 15 صفحه داستان بنویسم، می گویند یک داستان کوتاه نوشته ای!
ساختار
شمس لنگرودی می گفت داشتیم برای خودمان شعرمان را می گفتیم که " ساختار گرایی " مد شد. مدت ها زحمت کشیدیم و ساختار گرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید " ساختار شکنی " کرد.
استاد
مفتون امینی می گفت: روزی با غلامحسین نصیری پور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیری پور مرتب مرا " استاد " خطاب می کرد. من هم سینه را جلو می دادم و خودم را می گرفتم. به اولین قهوه خانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوه چی هم " استاد" می گوید. معلوم شد " استاد " تکیه کلام اوست.

ایدز
در کافهای جوانی شاعر به آقای شکرچیان گفت: چرا این طور که من شعر می گویم، شعر نمی گویید؟
شکرچیان گفت: اگر آدمی تا پنجاه سالگی ایدز نگیرد، دیگر نمی گیرد!
ترکیب
یک نفر برای صرفه جویی در کلمات، نام سه نویسنده را این طوری با هم ترکیب کرده بود:
جلال آل احمد محمود دولت آبادی!
خواننده: مرده شور ترکیبت را ببرد!
بیماری
خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدن اش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:
بیماری من چون سبب پرسش او شد
می میرم از این غم که چرا بهترم امروز!
جا
یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزن انداختن نبود.
همین که قاضی رفت، مهمان تازه واردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.
قاضی وقتی برگشت و دید صندلی اش را اشغال کرده اند، به من گفت:
بهر ..شیدن ز جا برخاستم
آمدم دیدم به جایم ..یده اند!

کجا؟
یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری می روی؟
گفتم: استاد، من همین جا ایستاده ام و جایی نمی روم.
استاد اشاره ای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان می روی و خودت خبر نداری؟
چه اتاق خوبیست این اتاق گفتگو
آسمان سقف اتاق
گاه ابریست
گاه آبیست
جنس دیوار اتاق از گچ و آجر و سیمان و بتون اما نیست
یا که شاید شیشه ایست
جا برای همه هست
نه دری هست که بمانی پشت در
نه سکوتی که تو را کمی آزرده کند
اهل تعارف هستند همه اهل اتاق
ژوزف و برادران نقاشند
می نشینند گوشه ای
می کشند طرح و نمودارقشنگی از عشق روی دیوار اتاق
امپراتور هر صبح مژده می دهد به ما بی مژدگانی بی مزد
حامد از کنج اتاق مراقب است
میهمانان دست خالی نروند
و چه شیرین است باقلواهای وحید
و جواد و زرتشت یک دوجین سهم طلایی دارند همیشه در مشت
ساویر سنگ صبور همه است
صادق و سهیل و مسعود و مجید
دکتر و میثم و مریم و سعید
نادر و ناصر و شاهین و تالی
بابک و ساعد و احسان و سامی
و امیر و فردین
و علی و فرزین
و سپهر و گلفام
و نگار و بهرام
کامران و دگران
همه از جنس بهارند اینجا
وای بورس دوست نازنین قلبش از جنس طلاست
و چه بی انصافیم
وقتی از فاصله ها بی خبریم
دلمان تنگ رنانی نشود
گفتگوی من و تو در این اتاق
در پس آینه هاست
ما همه تکرار همیم
در زیان و در سود
نگرانمان کند نگرانی ساناز
و نخواهیم کسی
دلش از غصه برنجد برود از این اتاق
آحامیدره شاید
با نقطه چین ممتدش
دوست دارد که بگوید هر بار
بین اندیشه و ....................................حرف
فاصله فریاد است
جای زهره خالیست
عمو فرشید و پانی
موی عاقل پس کجاست
ما به هم محتاجیم
نشکنیم حرمت یکدیگر را
جنس دیوار اتاق از گچ و آجر و سیمان و بتون اما نیست
حتم دارم شیشه ایست
چه اتاق خوبیست...
تقدیم به معمار اتاق آقای محسن نظری
|
مهدي : ۱۳۹۰/۶/۱۰ - ۲۲:۰۶:۳۴ انشالله پا بر جا باشي .چقدر زود همه چيز دير ميشود قدر هم را بدانيم. |
|
|
meshkat : ۱۳۹۰/۶/۱۰ - ۲۱:۴۵:۰۷ عباس جان خداکنه که این کار سهام و سهام بازی اینقدر درگیرت نکنه که این گنج گرانبهایی که خدا در شما به ودیه گذاشته رو غبار بگیره ، مطالب شما رو همیشه با دقت و وسواس دنبال میکنم لطافت شما و طنازی احامیدره عزیز مانند روح است در کالبد این اتاق گفتگو ، موفق و سلامت باشید انشااله |
|
|
shirin : ۱۳۹۰/۶/۱۰ - ۲۰:۲۷:۵۴ عالییییییییییییییییییییییییی بود |
|
|
ahamidre : ۱۳۹۰/۶/۱۰ - ۱۹:۴۸:۰۰ عباس110 ........................................ خيلي مطلب جالبي بود دست شما درد نکنه |
|
|
کاربر ۳۲۷۴۰ : ۱۳۹۰/۶/۱۰ - ۱۷:۵۸:۵۶ جالب بود |
|
|
shermin : ۱۳۹۰/۶/۱۰ - ۱۷:۲۴:۲۵ مرسی دوست عزیز |
|
|
soheil : ۱۳۹۰/۶/۱۰ - ۱۶:۴۳:۴۴ عباس عزیز محشری محشر---کارت درسته عجیب---اگه دست من بود 999999999999مثبت بهت میدادم.واقعا به بودنت تو این اتاق افتخار میکنم.به خاطر هنر زیبات.بازم تشکر |
|
|
داریوش : ۱۳۹۰/۶/۱۰ - ۱۵:۳۵:۳۵ خیلی خوب بود |
|
|
جواد فلاح : ۱۳۹۰/۶/۱۰ - ۱۵:۰۸:۱۵ عباس جان عالی بود.واقعا باید به شما افرین گفت با این همه ذوق هنری.من که به وجود شما در این اتاق افتخار میکنم. موفق باشید |
|
|
ساناز : ۱۳۹۰/۶/۱۰ - ۱۵:۰۷:۵۲ آقا عباس . خیلی عالی بود . من همیشه اینطور مطالب را ذخیره میکنم واقعا جای زهره خالیه . |
برادرجان نميدوني چه دلتنگم
برادرجان نميدوني چه غمگينم
نميدوني، نميدوني برادرجان
گرفتار كدوم طلسم و نفرينم
نميدوني چه سخته دربدر بودن
مثل طوفان هميشه در سفر بودن
برادرجان، برادرجان نميدوني
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
دلم تنگه از اين روزهاي بياميد
از اين شبگرديهاي خسته و مأيوس
از اين تكرار بيهوده دلم تنگه
هميشه يك غم يك درد و يك كابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نيست غمگينم برادرجان
از اين تكرار بيرؤيا و بيلبخند
چه تنهايي غمگيني كه غير از من
همه خوشبخت و عاشق، عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم شايد كه با فردا
طلوع خوب خوشبختي من باشه
شب رو با رنج تنهايي من سر كن
شايد فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادرجان
برادرجان دلم تنگه
" حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳"
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
یک شعری هم چند وقت پیش دیدم که از زبان سیب گفته شده بود و جالب بود. خواستم از دیدِ درخت به این قضیه نگاه کنم.
دخترک کرد رها
سیب خوشرنگِ مرا
و ندانست که در حیرت چشمان پسر
چه سوالیست نهان
باغبانِ دلِ من از پی آن سیب دوید
باغبانی دلسوز
که مرا کرد حرس
و مرا داشت نگاه
غضب آلود به او کرد نگاه
تا بگوید به پسر
انحنای تن من
پله ی چیدنِ آن سیب نبود
سالها می گذرد
من درختی بی بار
در کناری که دگر باغ نبود
همه روز و همه شب
همچو پژواک چمنزار خزان
از خودم می پرسم
که چرا پیر تر از پیر نشد دلسوزم؟

اينبازيگر پيشكسوت در گفتوگويي نقش «شعبان بيمخ» در سريال هزاردستان را برترين كار دوران بازيگري خود ذكر ميكند. او در اين گفتوگو با جام جم از چگونگي آشنايياش با زندهياد حاتمي و چگونگي ساخت سريال هزاردستان برايمان گفت و خاطرات سالهاي دورش را مرور كرد.
ادامه مطلب
به
گزارش پارسينه، خسرو شکيبايي، هنرپيشه فقيد سينما، تاتر ايران در گفتگويي
با يکي از علاقه مندان بازيگري، به مفهوم بازيگري و راههاي بازيگر شدن
پرداخته است، اين گفتار خواندني که در نشريه "تصوير" بهمن ماه 1373 منتشر
شده است را از نظر مي گذرانيد:راه بازيگري اين است که بخوانيم، تو اول بايد انسان خوبي در خانواده ات باشي، مي داني من بازيگري را از کجا ياد گرفتم؟ از مادرم که اصلا بازيگري بلد نبود، چون مادرم فقط درس انسانيت و عشق را به من آموخت از پدرت و مادرت بايد درس انسانيت را بياموزي، بايد انسان بايد خانواده ات باشي، اصلا آنها بايد به تو بگويند مي تواني بازيگر شوي يا نه ؟ بازيگر واقعي، بازيگري که اهل پز و ژست و ادا نباشد، بازيگري که مي تواند معلم باشد، يک قدم جلوتر از بقيه و جامعه را ببينيد.
اصل بازيگري در مهملي به نام تاتر شکل مي گيرد و قوام پيدامي کند،تاتر ميداني است براي باور شدن و باور کردن، خويشتن خويش، درست مثل جنيني که از مادر تغديه مي کند، مادر بازيگري تاتر است و مادر سينما عکاسي است.
اما ما در مورد بازيگري حرف مي زنيم، در سينما به بدنه بازيگري مي رسيم، در تاتر بازيگري معناي درست خود را دارد، من ترجيح مي دهم با يک بخور و نمير سر کنم ولي بازيگري کنم.بازيگري مرا بيشتر ارضا مي کند، چون از اين طريق حرفهايي را که مي خواهم به مردم مي گويم و اين کار را ادامه خواهم داد، چون فکر مي کنم درست انتخاب کرده ام، چرا که سينما و تاتر ما-به غير از مواردي- فاقد چهره هاي استخوان دار است!
چون اکثرا ديده اند که اگر سي سال ديگر هم بخواهند به اين شکل باشند از نظر مادي به هيچ چيز نمي رسند.اين بود که دنبال شغل نان و آبدار ديگري رفتند، برخي از آنها اگر مي ماندند و کار مي کردند و اثر مي گذاشتند، الان تاتر از نظر نيروي انساني خيلي قوي بود ولي در حالي که خانم جواني گريم مي شود و نقش يک زن پير را بازي مي کند با يک بازي مسخره و تصنعي که به هيچ وجه باور نمي شود و در همان حال مرحومه رقيه چهره آزاد مي آيد و تو او را باور مي کني، چرا که چون عمري با عشق به صحنه زندگي کرده است و تو را مي رساند به معناي واقعي عشق و خواسته است.
در راه رسيدن بايد به خودت رجوع کني و ببيني تا چه حد توانا بوده اي و آيا توانسته اي تاثير گذار باشي، آيا به انسانيت جامع و کامل رسيده اي؟ آيا به معناي واقعي کلمه هنرمند عاشق بوده اي يا نه ؟
حرف آخر اينکه ما اهل سينما همه يک خانواده ايم و ذات زلالي داريم و ذات زلال است که سينما را مي سازد!
مثنوی رساله ای تربیتی است و در پس تنوع مضمونی شگفت انگیز و بافت روایی چندلایه اش هدفی روشن را دنبال می کند که از رسالت یا تکلیفی دینی برمی خیزد و آن، ارشاد و هدایت عامه است.
مثنوی برخلاف دیوان شمس که با شیدایی و خودانگیختگی آشکاری همراه است، تلاشی آگاهانه و هدفمند است برای تعلیم و ارشاد ابنای روزگار.مولانا از الگویی آشنا و مؤثر برای ارشاد و موعظه استفاده می کند که همانا تمثیل و قصه گویی است اما در هر گام یادآوری می کند که قصه های او تنها برای سرگرمی نیست، بلکه خواننده باید برای درک معنای درونی قصه تلاش کند.
او صورت و معنی قصه را در هر مناسبت به پوست و مغز، میوه و هسته یا ظرف و دانه تشبیه می کند:
ای برادر قصه چون پیمانه ای ست
معنی اندر وی به سان دانه ای ست
مولوی تمام قالبهای قصه گویی را با مهارت به کار می برد، از داستانهای دراز هیجان انگیز تا لطیفه های کوتاه دوبیتی.
مولانا به تمام انواع و قالبهای ادبی نیز مسلط است و در شعر فارسی یکی از گویندگان نادر است که در هزلگویی نیز دستی دراز و زبانی چابک و ذوقی بیکران دارد؛ رشته ای که چه بسا ادیبان محافظه کار و مؤمنان خشکه مقدس نمی پسندند اما توده مردم به آن عشق و علاقه ای خاص دارند.
در این عرصه نیز او مانند سنایی که گفته بود: "هزل من هزل نیست تعلیم است"، مدام به خواننده یادآوری می کند که هزلگویی او مقصودی فراتر از سرگرمی و تفریح دارد:
هزل تعلیم است آن را جد شنو
تو مشو بر ظاهر هزلش گرو
یگانگی یکی از مضامین اصلی در اندیشه مولانا و شاید هم مضمون اصلی در آفرینش شعری اوست.
این اصل با مرادفهای وحدت و توحید و وحدانیت و اتحاد، پایه
بنیادین تفکر این عارف بزرگ را تشکیل می دهد، مثلها و قصه های بیشمار مثنوی
وجوه گوناگون این اندیشه محوری را به نمایش می گذارند.
مولانا که از گوهر یگانه حقیقت به یگانگی تبار انسانی می رسد، تمام آحاد بشریت را همسان و با ذات هستی یگانه می بیند.
تفاوتهای اقلیمی و نژادی و زبانی برای او امری جانبی و فرعی است
در مثنوی بارها از اختلاف زبان و گفتار سخن می گوید اما آن را امری سطحی و
عرضی می بیند و اندرز می دهد که باید با کنار زدن این افتراق ظاهری به آن
وحدت ذاتی و باطنی راه یافت که تمام انسانها را "محرم" و همدل می کند:
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از همزبانی خوشتر است
مولانا همچنین یادآور می شود که ذات هستی با بنیادی یگانه در تمام
زبانها مشترک است و این نامهای ظاهری یا اعتباری اند که مانند پرده ای
"معنی" را پنهان می کنند و به توهم اختلاف دامن می زنند:
اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون به معنی رفت آرام اوفتاد
مولانا که به اقلیمهای گوناگون سفر کرده و با زبانهای گوناگون
سروکار پیدا کرده بود، طبعاً از سوء تفاهماتی که از اختلاف زبانی بر می
خیزد آگاه بود، این مضمون در داستانی معروف چنین بیان شده است:
چار کس را داد مردی یک درم
آن یکی گفت این به انگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بد، گفت: لا
من عنب خواهم نه انگور ای دغا
آن یکی ترکی بد و گفت: این بنم
من نمی خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت این قیل را
ترک کن، خواهیم استافیل را
در تنازع آن نفر جنگی شدند
که ز سر نامها غافل بدند
مشت بر هم می زدند از ابلهی
پر بدند از جهل و از دانش تهی
صاحب سری عزیزی صد زبان
گر بدی آنجا بدادی صلحشان
انگور (فارسی) و عنب (عربی) و اوزوم (ترکی) و استافیل (رومی) چهار
نام ظاهری شیئی واحدند که چهار مردم ناهمزبان را به گمراهه می افکند.
در بینش عرفانی مثنوی، ادراک حسی به
طور کلی بی اعتبار شناخته می شود؛ از بینایی ظاهری که در ابیات گوناگون از
آن به چشم سری، چشم سر، چشم تن، چشم جسمی و چشم ظاهری تعبیر می شود، تنها
دریافتی سطحی و نامعتبر حاصل می شود: "که غلط بین است چشم و کیش حس".
در برابر دریافت حسی، این دید شهودی، چشم دل، چشم غیبی، چشم باطن
بین و چشم جان است که می تواند به حقیقت اشیا پی ببرد و تأکید دارد که:
"گوش جان و چشم جان جز این حس است".
بی اعتباری دریافت حسی در سخن متافیزیک، مقوله ای کهنه و شناخته شده است.
مشاهده مستقیم البته تصویری بی واسطه از جهان بیرون فراهم می آورد اما نمی تواند به ذات حقیقت راه یابد.
افلاطون که نمود یا ظاهر پدیده ها را با ذات یا مثال حقیقی آنها
متفاوت می دانست، در تمثیلی معروف این ایده را بیان کرده است، او در بند
اول از کتاب هفتم "جمهوری" مثل زیر را آورده است:
"جمعی در غاری تاریک به بند افتاده و رو به دیوار نشسته اند. از دهانه
غار نوری می تابد که سایه مردمان و پدیده های بیرون را به دیوار می
اندازد. غارنشینان از اشیائی که در بیرون غار هستند، جز سایه هایی که بر
دیوار می افتد چیزی نمی بینند. آنها هیچگاه با خود اشیای حقیقی روبرو نمی
شوند و چه بسا همان سایه ها را حقیقت می گیرند. تنها گروهی اندک هستند که
از غار بیرون می روند و با خود اشیا روبرو می شوند و در می یابند که آنچه
تا کنون دیده اند جز سایه هایی مبهم از اشیای حقیقی نبوده است".
افلاطون از این تمثیل نتیجه می گیرد که با مشاهده اعیان خارجی
تنها به تصویری بی ثبات و سایه وار از آنها دست می یابیم، تنها عده ای
اندک به شناسایی حقیقت نایل میآیند و آنها فیلسوفان راستینند که برای
شناختن جهان نه از درک حسی بلکه از تأمل عقلانی یاری می گیرند.
برداشت متافیزیکی از "حقیقت" با بینش عرفانی همانند است.
مولانا در تمثیلی گیرا و گویا ادراک حسی را به لمس فیل در تاریکی مانند کرده می گوید:
پیل اندر خانه تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی
اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود
اندر آن تاریکی اش کف می بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن بر او چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید
فهم آن می کرد هرجا می شنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دستست و بس
نیست کف را بر همه او دسترس
داستان مولانا با ظاهری ساده و شوخ، بنمایه مرکزی دید شهودی را
تشریح می کند؛ مشاهده مستقیم قادر نیست حقیقت امور را روشن کند و از اشیای
خارجی تنها تصویری مقلوب و کاذب فراهم می آورد.
اصل این داستان را می توان تا هندوستان کهن و در حکمت بودایی ردیابی کرد.
در منبعی، زادگاه این روایت ولایت ساواتی در "اقصای غور" دانسته
شده است اما در داستان اصلی، فیل در تاریکی نیست بلکه آدمهایی که به
ملاقات او می روند، کورند.
در تمثیل آمده است که پادشاهی پنج دانای کور را به کنار فیلی برد و
از آنها خواست که حیوان را توصیف کنند و آنها چون در "تاریکی" بودند،
تعاریفی ارائه دادند عیناً مانند داستان مولانا.
این تمثیل در اروپای سده های میانه شناخته شده بوده است، بر پایه
داستان ملاقات پنج کور دانا با فیل در "باغ نابینایان" شهر بن در سال ۱۹۸۲
مجسمه ای جالب نصب شد.
تهیه کننده : مهسا شهبازی
آیا روزی بهطور اتفاقی این واژه به ذهن یک نفر خطور کرد و بعد هم همه شروع به استفاده از آن کردند و بعد هم جهانگیر شد؟
کتابی نوشته «َلِن مِتکالف» که به تازگی در این مورد درآمده راهگشای پاسخ به این پرسشهاست. متکالف در این کتاب که «اوکی: قصه عجیب برترین واژه » نام دارد مدعی میشود که «اوکی» برترین ابداع انگلیسیزبانان است. این مدعا البته سوالبرانگیز است.
«اوکی» چطور میتواند یک ابداع باشد؟ و آیا این واژه کوچک میتواند از موزیک جاز، بیسبال و تلفن و انیمیشن «سیمپسونها» هم برتر باشد؟ در واقع پاسخ به پرسش اول، بله، است.
«متکالف» در جستوجوهای خود برای یافتن نخستین استفاده از کلمه اوکی به گوشهای گمنام از یک روزنامه چاپ بوستون در تاریخ ۲۳ مارچ ۱۸۳۹ رسیدهاست.
بنا بر تحقیقات این نویسنده، داستان واقعی «اوکی» از این قرار است: محبوبترین واژه دنیا، زندگی خود را به عنوان یک شوخی آغاز کرد. روزنامههای آمریکایی در اواخر دهه ۱۸۳۰ به شکل تمسخرآمیزی کاری را شروع کرده بودند و مخففهای مثلا جالب را چاپ میکردند و یک مقالهنویس در روزنامه «بوستون مورنینگ پست» هم به عنوان یکی از این شوخیها، مخففی ساخت به شکل«.o.k».
وی برای ساخت این مخفف، شکلی نادرست از کلمه«all correct» (تماما صحیح) را به صورت «oll korrect» در نظر گرفت و دو حرف اول آن را به صورت«.o.k» مخفف کرد.
زمانی از این شوخی نگذشته بود که دشمنان اندرو جکسون، هفتمین رئیسجمهور ایالات متحده شایعهای بهراه انداختند که این رئیسجمهور، سواد درست خواندن و نوشتن ندارد و به عنوان شاهد این مدعا گفتند که وی اگر سواد داشت اجازه نمیداد کلمات غلطی مانند «اوکی» در رسانههای کشور چاپ شود.
همین، آغاز شهرت و رواج اوکی بود. چیزی نگذشت که متصدیهای تلگراف قرار گذاشتند تا برای اعلام وضعیت رفع خطر یا همان وضعیت عادی، از O.K. استفاده کنند و پس از آن دیگر کسی نتوانست جلوی رواج روزافزون آن را بگیرد و به قول متکالف نخستین واژهای که روی کره ماه از زبان انسان درآمد هم عملا باید همین «اوکی» بودهباشد. اما جذابیت بزرگ این کلمه کوچک در چه نهفته است؟
«الن متکالف» در کتاب خود سعی میکند چند توضیح در این زمینه ارائه کند. به گفته او خوشآوایی این واژه، قابل تلفظ بودن آن در تقریبا همه زبانها، کوتاهی و سادگی و تضاد حالت مونث o با حالت مذکر k همه باعث این گیرایی شدهاست. اوکی امروزه در پیامکهای تلفن همراه حتی به صورت کوتاهتر «k.» نیز درآمده است.
در یک نظر سنجی طنز ولی با مسما از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار:
سوال : نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟
و کسی جوابی نداد… چون
در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟
در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه؟؟؟؟
منظور از یك جمع، 500 سهامـدار عـصـبـانـی در جـلسـات آخر سال نیست، بلكه میتواند از چند فروشنده، كارمـند و یا چند دوست در جشن تولد نیز تشكیل شود. سخنرانی در جمع به این معنی است كه شما چندین شنونده دارید كه در اغلب اوقات به تـك تـك واژه هـایـی كه از زبـان شمـا ادا میشود، گوش میدهند. به همین دلیل اشتبـاه نـكـردن شما در حین صحبت حائز اهمیت است.
نقل از سایت پارسینه
ادامه مطلب
شیخ ما روزی در حمام بود، درویشی شیخ را خدمت میکرد و دست بر پشت شیخ میمالید و شوخ بر بازوی او جمع میکرد چنانکه رسم قائمان باشد. تا آن کس ببیند که او کاری کرده است. پس در میان این خدمت از شیخ سوال کرد که:
«ای شیخ! جوانمردی چیست؟»
شیخ ما حالی گفت:
«آنکه شوخ مرد به روی مرد نیاوری»
همهی مشایخ و ائمهی نیشابوری چون این سخن شنودند اتفاق کردند که کسی در این معنا بهتر ازین نگفته است»
اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابی سعید ابیالخیر
شوخ: چرک
قائم: دلاک و کیسهکش حمام
|
1- به فرزندم بياموزيد كه در مقابل هر آدم نادرستي يك آدم درستكار نيز وجود دارد. 2- به فرزندم بياموزيد در مقابل هر دشمني يك دوست وجود دارد. 3- به فرزندم بياموزيد هر يك دلاري را كه به زحمت بدست آورد بهتر از آن است كه 10 دلار را در كوچه پيدا كند. 4- به فرزندم بياموزيد كه اگر در امتحاني رد شود بهتر از آن است كه با تقلب در امتحاني قبول شود. 5- به فرزندم بياموزيد به پرندگان ، ستارگان ، حيوانات، آبشارها و پروانه ها بنگرد و زندگي را ببيند. 6- به فرزندم بياموزيد با آدمهاي درستكار درست و با آدم هاي خيانتكار قاطع برخورد كند. |
داريوش اسدزاده، مرتضي احمدي، عزت الله انتظامي ، محمد ورشوچي، محمدعلي كشاورز، داود رشيدي، علي نصيريان و... از جمله هنرمندان قديمي سينما هستند كه عمري را پاي سينماي ايران گذاشته اند.

سينماي ايران نزديك به يك قرن سابقه
فيلمسازي، شاهد تلاش بسياري از هنرمندان و متخصصين فني و هنري در زمينه
هاي گوناگون بوده است. هنرمنداني كه مخاطب را به گونه اي با خود همراه مي
كنند كه با گريه هايشان مي گريند و از خنده هايشان لبخند بر لبان شان نقش
مي بندد. آن ها شخصيت هايي را خلق كرده اند كه توانسته اند سال ها در ذهن
تماشاچي باقي بماند.
كيفيت و كميت سينماي ايران حاصل تلاش ها،
استعدادها و هنر اين هنرمندان است. تعدادي از اين هنرمندان بيش از نيم قرن
است كه در عرصه هنر در زمينه هاي مختلف فعاليت مي كنند و عمر وجواني خود
را در اين راه سپري كردند.
در آستانه روز سينما فهرستي از برخي
هنرمنداني كه بيش از سه ربع قرن سن دارند و بيش از نيم قرن در اين عرصه
فعاليت داشته اند، از نظر مي گذرانيد.
ادامه مطلب
