دیدار

لحظه دیدار نزدیک است

سفری در پیش است

Official Web Site of Mr. Mehdi Sohaili - Iran Poet, lyrics


 

از کرده پشیمان


سفری در پیش است
سفری در ره دوست
سفری سوی خدایی که همه عالم ازوست
توشه ات کو که سفر دشوارست
کوله بارت خالیست
سفر دور و درازی داری
نه به دل حال نیاز
نه بر سر شوق نمازی داری
می رسد روز دریغت ای دوست
رسد آن روز که از کرده پشیمان باشی
وقت رفتن ز تهی دستی خویش
سخت گریان باشی
دردمندی و از آن بی خبری
بهر بیماری خویش
کوششی کن که به هر دم پی درمان باشی
اید آن دم که ز دیدار اجل
سخت گریان و هراسان باشی
همسفر آگه باش
روز دیگر دیرست
نکند سود تو را وقت رحیل
اگر از کرده پشیمان باشی


پیام پرستو

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

 

پیام پرستو

بیا که بار دگر گل به بار می اید
بیار باده که بوی بهار می اید
هزار غم ز تو دارم به دل ، بیا ای گل
که گل شکفته و بانگ هزار می اید
طرب میانه ی خوش نیست با منش چه کنم
خوشا غم تو که با ما کنار می اید
نه من زداغ تو ای گل به خون نشستم و بس
که لاله هم به چمن داغدار می اید
دل چو غنچه ی من نشکفد به بوی بهار
بهار من بود آن گه که یار می اید
نسیم زلف تو تا نگذرد به گلشن دل
کجا نهال امیدم به بار می اید
بدین امید شد اشکم روان ز چشمه ی چشم
که سرو من به لب جویبار می اید
مگر ز پیک پرستو پیام او پرسم
وگرنه کیست که از آن دیار می اید
دلم به باده و گل وا نمی شود ، چه کنم
که بی تو باده و گل ناگوار می اید
بهار سایه تویی ای بنفشه مو باز ای
که گل به دیده ی من بی تو خار می اید





با ,تو  , ام

حمید مصدق

 

بی تو با تو

آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
 امروز که بی توام با توام

ای پیک راسـتان خـبر یار ما بـگو

ای پیک راسـتان خـبر یار ما بـگو
احوال گـل بـه بلبل دستان سرا بـگو

ما مـحرمان خـلوت انسیم غم مـخور

با یار آشـنا سـخـن آشـنا بـگو

برهـم چو می‌زد آن سر زلفین مشکـبار

با ما سر چه داشـت ز بـهر خدا بـگو

هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست

گو این سخن معاینه در چشـم ما بـگو

آن کـس کـه منع ما ز خرابات می‌کـند

گو در حـضور پیر مـن این ماجرا بـگو

گر دیگرت بر آن در دولـت گذر بود

بـعد از ادای خدمـت و عرض دعا بـگو

هر چـند ما بدیم تو ما را بدان مـگیر

شاهانـه ماجرای گـناه گدا بـگو

بر این فـقیر نامه آن محتشـم بـخوان

با این گدا حـکایت آن پادشا بـگو

جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فـشاند

بر آن غریب ما چه گذشت ای صـبا بـگو

جان پرور اسـت قصه ارباب مـعرفـت

رمزی برو بـپرس حدیثی بیا بـگو

حافـظ گرت به مجلس او راه می‌دهـند

می نوش و ترک زرق ز بـهر خدا بـگو

(( حافظ ))

درد اشتیاق

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم


گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم


مشتاق دیدار

دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم

کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستم


تویی قبله همه عالم ز قبله رو نگردانم

بدین قبله نماز آرم به هر وادی که من هستم

 

مرا جانی در این قالب وانگه جز توم مذهب

که من از نیستی جانا به عشق تو برون جستم

 

اگر جز تو سری دارم سزاوار سر دارم

وگر جز دامنت گیرم بریده باد این دستم

 

به هر جا که روم بی تو یکی حرفیم بی معنی

چو هی دو چشم بگشادم چو شین در عشق بنشستم

 

چو من هی ام چو من شینم چرا گم کرده ام هش را

که هش ترکیب می خواهد من از ترکیب بگسستم

 

جهانی گمره و مرتد ز وسواس هوای خود

به اقبال چنین عشقی ز شر خویشتن رستم

 

به سربالای عشق این دل از آن آمد که صافی شد

که از دردی آب و گل من بی دل در این پستم

 

زهی لطف خیال او که چون در پاش افتادم

قدم های خیالش را به آسیب دو لب خستم

 

بشستم دست از گفتن طهارت کردم از منطق

حوادث چون پیاپی شد وضوی توبه بشکستم


(( مولانا ))

گرم تو دوستی از دشمـنان ندارم باک

هزار دشمنـم ار می‌کنند قصد هـلاک
گرم تو دوستی از دشمـنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفـس نفـس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صـبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به کـه دیگری مرهـم
و گر تو زهر دهی به کـه دیگری تریاک
بـضرب سیفـک قتـلی حیاتـنا ابدا
لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم
سـپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نـظر کـجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
بـه چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
کـه بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

(( حافظ ))

در انتظار دیدار

آب زنید راه را هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشک میدمد سنجق یار میرسد

رونق باغ میرسد چشم و چراغ میرسد
غم به کناره میرود مه به کنار میرسد

تیر روانه میرود سوی نشانه میرود
ما چه نشستهایم پس شه ز شکار میرسد

باغ سلام میکند سرو قیام میکند
سبزه پیاده میرود غنچه سوار میرسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب میخورند
روح خراب و مست شد عقل خمار میرسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار میرسد

(( مولانا ))

بی همگان به سر شود

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود

جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود

خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود

بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود


(( مولانا ))

بنمای رخ

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

............

(( مولانا ))
ادامه نوشته

دیدار


برخیز دلا که دل به دلدار دهیم
جان را به جمال آن خریدار دهیم
این جان و دل و دیده پی دیدن اوست
جان و دل و دیده را به دیدار دهیم

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

در آرزوی تو

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

(( سعدی ))

لحظه ی دیدار

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است

(( مهدی اخوان ثالث ))

دیدار شمس و مولانا از زبان مولانا

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیراست مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
ر فتم و سر مست شدم در طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه ای درطرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشته افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وزهمه بر کنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پرو بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پر کنده شدم

گفت مرا دولت نو را مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن وباشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر
بنده و خر بنده شدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو
کامد او در برمن با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
گز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صدتاه شدم
یوسف بدم زکنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهر قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج جوان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جوان فرخ و فرخنده شدم

این غزل بدون شبه حکایت از اولین برخورد مولانا با شمس تبریزی در ۳۸ سالگی داشته است داستان های زیادی در مورد این برخورد مولانا آمده است اما هیچکدام به خوبی و به گویایی این غزل که در دیوان شمس تبریزی آمده است نیستند.

عاشق ديدار

من بی مايه که باشم که خريدار تو باشم
حيف باشد که تو يار من و من يار تو باشم
تو مگر سايه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مايه ندارم که به مقدار تو باشم
خويشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
هرگز انديشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم
گذر از دست رقيبان نتوان کرد به کويت
مگر آن وقت که در سايه زنهار تو باشم
مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان
چون نباشد که من عاشق ديدار تو باشم
من چه شايسته آنم که تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم
گرچه دانم که به وصلت نرسم باز نگردم
تا در اين راه بميرم که طلبکار تو باشم
نه درين عالم دنيا که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم
خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
که نشايد که تو فخر من و من عار تو باشم

سعدی