وای وای از دست صرافان گوهر ناشناس
حافظ
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکـلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبـه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنـند
گوییا باور نـمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنـند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نـشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنـند
ای گدای خانقـه برجه کـه در دیر مـغان
میدهـند آبی که دلها را توانگر میکنند
حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسـبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخـمر میکـنـند
وای وای از دست صرافان گوهر ناشناس
هر زمان خر مهره را با در برابر می کنند
صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکـلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبـه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنـند
گوییا باور نـمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنـند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نـشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنـند
ای گدای خانقـه برجه کـه در دیر مـغان
میدهـند آبی که دلها را توانگر میکنند
حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسـبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخـمر میکـنـند
وای وای از دست صرافان گوهر ناشناس
هر زمان خر مهره را با در برابر می کنند
صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان ۱۳۸۶ ساعت 12:36 توسط عمو فرشید
|
***یا علی مدد***